تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
۸ عمرمن ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم ..آنقدر دل آزرده تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
شعرهایم زبان حال من است
ضمیر و ذهن ناپایدار من است
حرفم سکوت و زبانم بریده است
چون مهر سکوت زنجیر زبان من است
این را به ودیعه ی زوربر من واجب است
پس سکوتم را پاس می دارم چون اجبار من است
شعرهـایم را به خوان چون زبان حال درون من است
آسمان یک روز چنان مهربان می شود که دوست داری در آغوشش بگیری و یک روز چنان می غرد که گویی شیری است که به حریم او تجاوز کرده ای.
یک روز که بغض دلت می خواهد بترکد و همراهی آسمان را می خواهی، دریغ از قطره ای باران و روز دیگر چنان می بارد که می خواهد بنیان آدمی را از زمین برکند.
آسمانی که هر روز به رنگی درآید و نه به ستاره اش وفا کند و نه به ماه و خورشید، نه دلی غم آلوده را حرمت نهد و نه چشمی اشک آلوده را همراهی کند، اگر آسمان هم هست آسمان من نیست.
آسمان من این جاست، همین جا، پشت پلک های باران زده ی من.
روبروی من بایست و چشمان مهربانت را به من هدیه کن تا چشمهایم بگویند:
آسمان دل من تویی. آسمانی همیشه آبی، همیشه پاک، همیشه پر ستاره.
آسمانی صاف، به رنگ زیبای عشق

یـوسـف گـمگـشـتـه بـاز آیـد بـه کنـعـان غم مخور
کلـبــهی احـزان شـود روزی گلـسـتـان غـم مخـور
ای دل غـمـدیـده حـالات بـه شـــود دل بـد مـکـن
ویـن سـر شـوریـده بـاز آیـد بـه سـامان غم مخـور
گـر بـهــــار عـمـــر بـاشــد بــاز بــر تـخــت چـمــن
چتر گل درسرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گــردون گــر دو روزی بــر مــراد مــا نـگـشــت
دائــمــاً یـکـسـان نـبـاشـد حـال دوران غـم مخـور
هان مشو نـومـیـد، چون واقف نـهای بر سرّ غیب
بـاشــد انـدر پــرده بـازیهای پـنـهـان غـم مخـور
ای دل ار سـیـل فـنــا بـنـیــاد هـسـتـی بـر کـَنـَد
چون تـو را نـوحست کشتیبان ز طوفان غم مخور
دربـیـابـان گـر بـه شـوق کـعـبـه خواهی زد قدم
سـرزنـشها گـر کـنـد خـار مُـغـیـلان غـم مـخـور
گرچه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور
حـال مـا در فُـرقـت جـانـــان و ابـــــــــرام رقـیـب
جـمـلـه میدانـد خـدای حـالگـردان غـم مـخـور
حـافـظـا ! در کُـنـج فـقـر و خلوت شبهای تـار
تــا بـُـــُـوَد وردت دعــا و درس قــرآن غـم مـخــور
اي
دليل شادي من
اي حضورت بهانه شكستن تنهايي
مي داني
اين درد مشترك من و توست
گاهي نميتوانيم در چشمان هم بنگريم
گاهي آنقدر دير مي رسيم
كه حتي آخرين ستاره خاموش شده
بدون تو روزها سرد و بيرنگند
***
زير اولين باران ايستادم و دستهايم را بسوي افق روشن باز كردم
زمين پر از ایوب است
تنها صدايي كه ميشنوم صداي ضربان قلب نسیم است
آنقدر بلند كه صداي ديگري نمي شنوم
پيش از آنكه لب فرو بندم بايد تو را صدا كنم
پيش از آنكه چشمانم را ببندم بايد تو را نگاه كنم
تو در روز و شب من حضور داري
در حس غريبم . در قله غرورم. در جزيره تنهاييم
با تو هيچ جزيره اي بوي تنهايي نمي دهد
حتي در عكس گل مريمي كه بروي ديوار است
***
شبها بيدارم
شب بدون تو يك درد ملال آور است
شب بدون تو تاريكي مطلق است
در شب
مانند مسافري سرگردانم كه مسير را فراموش كرده است
***
اي بانوي خسته من
آنهايي كه عمق قلب تورا باور نكردند
آنهايي كه قدر تو را ندانستند
تورا نشناختند
به من بگو
از چه بنويسم؟
اي عشق ناگزير!
اگر قرار باشد كه بنويسم
بايد باشي ...نفسهاي تو مي تواند
رخوت را از قلمم پاك كند
من منتظرم
كه روزي بيايي
مي خواهم اولين صبح را با تو آغاز كنم
فقط در كنار تو
تنهايي كمرنگ تر است...

باز در دورترین نقطه خاک تنها نشسته ام.
کسی نیست.. تنهایی ..
تنها دریایی هست . آسمانی... شبی ..منی
دارم ستارگان زمان ها را شمارش میکنم.
اساطیر آسمان .. هرکدام رازی .. دنیایی.
در دوردست خودم تنها نشسته ام..
با خدایی موهوم .
همه جا سکوت. همه چیز خاموش.
گاه تنهایی ما را نسیم هم نمیداند.
هر گاه تنهایی بیاد به سراغ این دل خاک گرفته من.
به جایی خالی در آسمان بالا اشاره میکنم... و میگویم.
میدانم جایی هست.. شاید یک قدم مانده به خدا ..
دیاری هست...
دیار گمشده بودن ما.
آنجا نگاه ما به وسعت بی اندازه یک کوه خواهد رسید.
واژگان صبح آنجا طعم غروب را خوب میفهمند.
آنجا آب بی اشارت جوی کوچ میکند.
و باران سیراب میکند دریا را.
و بادی پی تدبیری درختی شاید میوزد روی نگاه خاک گرفته ما.
دیاری هست..
آن بالا .. پی راه دورترین خاک خدا.
عصریست غریب و آسمان دلگیر است
افسوس برای دل سپردن دیر است
هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت
عیب از من و توست عشق بی تقصیر است!
.
.
پروردگارم مهربان من! از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ....
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی
آسمان آسمانه بيابان است
هشت پشت فرشتگان لرزيد از صداي شكستن بالت
مرگ در كوچه مي وزد امشب...

و امشب در شب آرزوها ، آرزو مي كنم كه هيچ كسي داغ غم از دست
دادن عزيزانش رو نبينه چون ممكنه مثل ما چنان بشكنه كه حتي صداي
شكستن دلش رو تا فرسنگها بشه شنيد . پرستوهاي سفر كرده را به
خاطر بسپار چون روزي زمان بازگشتشان فرا مي رسد ولي تو با
دستان تهي فقط شرمسار از نگاهشان
سر به زير افكنده اي ...
(¯`·._.·امیر جان دوست دارم ·._.·´¯)
خدايا پرستوها را تنهايشان مگذار هرگز ...![]()
.........................................................................
دلم گرقته است . دوباره دلم هواي تو را كرده است . خودكارم را از ابر پر
ميكنم و برايت از باران مي نويسم . وقتي كه قطرات باران لحظه هايم را
مترنم ميكنند به ياد تو مي افتم به ياد روزي كه تو را در ميان شقايق ها
ديدم . به ياد روزي كه شمع را سرودي و خاكستر شدي.
مي خواهم به سوي تو بيا يم تو را در كجا مي توان يافت ؟
در آواز جغدي كه شوم مي خوانندش يا در آواز سينه سرخ ؟
در سلام دختري كه تازه سخن گفتن آموخته يا در سلام دختري كه پي
آرزوهايش مي گردد ؟
در عطر سيب سرخ يا در بوي موزهاي جنوب ؟
كاش مي توانستم از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
كاش مي توانستيم در بيشه اي گمنام زير سايه شمشاد ها باشيم.
دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره تپش اين دل بي قرار، دوباره
سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبه رومي افتد
نامت چه بود؟ آدم
فرزند؟ من را نه مادري است نه پدر ،بنويس اول يتيم عالم خل
قت
محل تولد ؟ بهشت پاك
اينك محل سكونت ؟ زمين پاك
آن چيست بر گرده نهاده اي ؟ امانت است
قدت ؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاي خانواده ؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت ؟ در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق
رنگت ؟ اينك فقط سياه از شرم چنان گناه
چشمت ؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين زمين -حگ
جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا
شغلت ؟ در كار كشت اميدم به روي خاك
شاكي تو ؟ خدا
نام وكيل ؟ آن هم فقط خدا
جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟ همين
حكمت ؟ تبعيد در زمين
همدست در گناه ؟ حواي اشنا
ترسيده اي ؟ كمي
ز چه ؟ كه شوم من اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟ بلي
كه ؟ گاهي فقط خدا
داري گلايه اي ؟ دگر گلايه نه ولي .....................
ولي كه چه ؟ حكمي چنين ، آنهم به يك گناه
دلتنگ گشته اي ؟ زياد
براي كه ؟ تنها فقط خدا
آورده اي سند ؟ بلي
چه ؟ دو قطره اشك
داري تو ضامني ؟ بلي
چه كس ؟ تنها كسم خدا
در آخرين دفاع ؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا

ساعت ها !!!
را بگذارید بخوابند
............!!!
بیهوده زیستن را به شمردن نیازی
!!!!!!
نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست
هنجری مــن خاموش
.......
نیست.. !!!
گوش های شما به نـاشـنوایـی مبتلایند
اینجا گورستان است ..
گام هایت را آهسته بردار !
گورستانی که به دست قاتلانی ساخته شده که پشت نقاب سادگی زدنو ..
شکستنو .. رفتن ...
..........!!!!!!!!!!!!!!!!!
........!
گورستان .. پر از مردگانی با قلبهای شکسته ... مردگانی بی گور ..
مردگانی با لاشه های کرم خورده .!!
مردگانی بی هویت ...
خستم ...
خسته از این زندگیه بی هوده .. زندگیی که سالها تارو پود آن را میبافیم ..
آن را ذره ذره جمع میکنیم .. و بعد با دستان خودمان اونو چال میکنیم !!
از این خوب رویان کثافت !
نه ..
.................!
از این کثافتان خوب رو ... حالم به هم می خوره ..
الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم چرا؟
جواب نميدي مگه من تسليم نشدم مگه پرچمه سفيدمو نديدي
من كه گفتم تسليمم خدا ميگن الوو !!!
جرا صدا قطع و وصل ميشه الووو ...... خطا هم نميخوان بزارن دردمو بگم
خدا اصلا فهمیدی من توی دنیا چی کشیدم ..!!؟؟
شناختي منو ؟
!من همونم که همیشه تنهام من همونم که هیچ کس رو توی زندگیم ندارم خودم و خودم روی پا هام ايستادم نميدونم ميشنوي يا نه ولي من ميگم !!
ولی دیگه خسته شدم از خودم از شما از زندگی کردن از موندن توی این جهان خاکی دیگه حرف هیچ کس برام مهم نیست
شده خودتو یه
اصلا ببينمروز بذاری جای من ؟
از وقتی به دنیا اومدم صدای گریه تو گوشم بوده تا همین الان وقتی به دنیا اومدم
زج میزدم انگار میدونستم چقداین دنیا نحسهميدوني چيه ؟ من اینجا می نویسم تا زنده بودنم را اثبات کنم
ابلهانه ترین تصمیم تاریخ بشری... اثبات موجودیت!؟
میدونی دلم از چی خونه و داره ذره ذره وجودمو میگیره که انسانیت داره جون میده خئا
دیگه انسانین داره به یک رویا تبدیل میشه ما لجن آلودهء قرنی هستبم که پناه آدمی مرگ است
ما بی سبب انگشت اشاره به سمت شیطان گرفته ایم
آیا روا بود شیطان بر این انسان این انسانی که من میبینم سجده کند
منم یه جوونم آره تو این دنیای پست روئیدم دنیایی که همه طرفش سرمابود و علفهای
خدا هرز.من به دنیا اومدم خلقتی همسان دیگر موجودات کائنات به خدا قسم خواستم گرگ نباشم
طعمه ی گرگ شدم خواستم آتش نباشم خاکستر نشینم کردن
پس کو اون روحی که خدا در وجود ما دمید کو . پس کو احساس همنوعی و همدردی
که تو کتابای آسمونی نوشته شده کو
فرزندهای حضرت آدم دارن تو این سرزمین جون میدن و هیشکی به دادشون نمی رسه
وای برما
.هرکی رسید یه زخمی زدو رفت
.از همه بدتر غم زمونه داره داغونم میکنه مگه ماانسان نیستیم مگه ما اشرف مخلوقات
فطرت پاک خدا نیستیم
.همش میگن قسمته چرا قسمت باید گلوی منو ببره
آیا روا بود شیطان بر این انسان این انسانی که من میبینم سجده کند
--اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته
داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟
گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم
گفتم : تا هميشه پيشم ميموني
گفت : آره
گفتم : باهام بازي ميکني؟
گفت : نه
گفتم : واسه چي؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گريه نکن
گفتم : واسه چي؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوي اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولي...
گفتم : ولي چي؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسي؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟
گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره
ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد
گفت : ميدوني اين کيه؟
گفتم : نه
گفت : اين خواهرته
گفتم : خواهر
گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي
گفتم : اين پيشم ميمونه
گفت : نه اين هم تنهات ميزاره
گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره
گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم
گفتم : نه
وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد
گفت : ميدوني اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره
گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات ميزار
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم
ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزي که....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره
آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ
کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....
روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني
به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....
توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت
گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتي
گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم
گفتم : تو کي هستي؟
گفت : غم
گفتم : غم
گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه
اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....
چشم هایم را ببینید....
من به قدر خیلی هاتان غم دارم ..
میدانم نگاه می کنید...!اما نمی بینید
دیگر عادت کرده ام ...در چشم یکدیگر تنها آنچه را که خود می خواهید می بینید
ولاغیر ...!!
و من هنوز هم گه گاه با شراب و در مستی به خود امیدهای واهی می دهم
می دانم عادت بدی است .
.و بی اختیار این جمله در ذهنم طنین انداز می شود
"
گر خواهی رسوا نشوی هم رنگ جماعت شو "اما هیچ رنگی نمانده است برای سهم من ... !
تنها حس خوشایندی که در من زنده مانده است مستی است..!
از خواستن هر همراهی چرا نمی بینید؟؟که خدا در ازای زیبایی و ثروت و دیگر چیزها ...
که خیلی هاتان آرزوشان را به گور خواهید برد چه غم هایی می بخشد ؟؟!!
ببینید ..!و اکنون باور می کنم که هنجره ی من خاموش نیست ...!!
گوش های شما به ناشنوایی مبتلایند ...
.تمام حق وحقوق دنیا با شما و برای شما ... !تنها این پیک آخر را مگیرید از من !!
!و اینگونه می نویسم بیایید شما هم باور کنید ..
از همان روزی که قابیل، هابیل را کشت آدمیت مرده بود ؟؟
شب است و شما همه خوابید...سرم را می گذارم روی شانه هایم
اگرچه رنجور و لرزانند ...اما استوارند هنوز
. !و کاش می دیدید که در آغوشم جای هیچ کس خالی نیست ..!
آسمان و زمین همه برای شما بگذارید شانه هایم بمانند از آن ِ من
مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام اما با گذشته روبرو شدم،
اکنون مي فهمم اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد هرگز نمي دانستم
اما چه مي توان کرد اگر هنوز تورا دوست دارم ،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
و تو نيز مرا دوست داري چگونه مي توانيم دوري گزينيم از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيا جرات اين را داريم که بگوييم
اشتباه کرده
من تو را دوست دارم باور کن
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند
.انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
درخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او رنده بماند
سلام به تمام دوستان عزیز
امید وارم که کامل این پست جدید رو در ادامه مطلب بخونید.
درسته کمی زیاده ولی جالبه
منتظر نظرهاتون هستم...
امیدوارم حتما بخونید و نظر بدید
ادامه مطلب
دلتنگي چه زيباست
دلتنگي واژه اي است به وسعت زمان به زيبايي فرشتگان آسماني به
نرمي احساس يك مادر به
كودكي كه مي خندد و مادر را صدا مي زند و مي گويد نگاهم كن كه
چگونه بازي مي كنم! آري
دلتنگي تنها واژه ي پر معناست كه مي شود با آن حرف زد و صدايش را
شنيد تنها واژه اي است
كه مي توان با آن سفر كرد به رويا هايي كه رسيدن به آنها جز در خواب
ممكن نيست! روياي
رسيدن به تو، لحظه اي كه من اين را مي نويسم شايد دلتنگ تر از من
نباشد اين فقط يك احساس
ساده و خيالي نيست اين عشق است عشق رسيدن به تو نمي دانم احساسم
را چگونه برايت به
صدا در آورم ولي فقط اين را بدان كه عشق حقيقي را جز اينجا پيدا
نخواهي كرد . با نهايت

آغاز می کنم روزی ديگر را در ميان لحظه های خوب زندگی گوش می دهم به ناقوس سيال عشق آنجا روح
زيبای خيال چون کبوتری به خلوتم بال می گشايد دلم می خواهدتبسم را بدزدم از خورشيد وچون قطره ی
شبنم بلغزم در ميان برگ می خواهم از اين دريچه ی باز پر بگشايم بسوی تو می خواهم با لطافت نسيم ٬
بوزم در هوای تو پنهان شوم در شبنم عشق چون قطره رها شوم در دستهای تو تشنه صبحم با يک نسيم
سرد تشنه طوفان عشق وحشی دريا می خزم در بستر رويای شب درانتظارموج بوسه های تو می روم به
ساحلی دور
!!اگرابرهای آسمان باریدنشان را فراموش اگر خورشید درخشان درخشیدنش رافراموش کند اگر ماه فروزان
تابیدنش را فراموش کند اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند اگر دریا تلاطم امواجش را فراموش کند
اگر مادری حق فرزندش را فراموش کند این را بدان که من هرگز فراموشت نخواهم کرد
!!من غريبه ديروزم ، آشناي امروز وفراموش شده فردا .... پس درآشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.
شود ..وقتی که در کنار نخل زندگی دستا نم را به سوی آسمان
کنم و فریاد بر آورم که ای عشق چگونه می توانی مرا در تنگنای هستی
جدا سازی وتنها بگذاری
ای زیباتر ازمن ؛در یاب مرا که در میان این نخل ها گم گشته ام
دیگر نمی دانم چه فریادی بر آورم ؛ که ای نازنین مرا در این دنیای بی روح
رها نکن ، مرانگذار به بی وفایی های آسمان تکیه کنم
ای عزیز ؛ قربا نی حسرت غرق در مرداب من هسنم من
وآن کسی که تنها امیدش غروب است که تکیه بر نخل کند و
تا می توتند گریه های خو یش را همدم خویش کند
من هستم من
مینويسم از تو
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.

فاصله مي ماند هنگامي كه مي روي و
من تنها نمي مانم … جاده را دارم
و فاصله مرز ميان تنهاييمان را پر مي كند
چه هست در ميان فاصله
كه حتي تو با قلب پاكت جدايي را نفهميدي فهميدي؟_
پس چرا فاصله بيشتر شد، تا حد جدايي؟
چه بود در ميان فاصله كه مرا به تنهايي عادت داد
و به سكوتي سرد_من كه بي تو جان مي سپردم!!؟
چه كرد فاصله و چه مي كند ؟ دوري قلبت هم از فاصله است؟
و هيچ جوابي نشنيدم ، سوالم را تكرار كردم ولي جوابي نشنيدم 
جز نجواي آرامش كه مكرر مي گفت من هستم!
بود و بود و بود ولي عاقبت پر كشيد،عاقبت رفت و مرا تنها گذاشت و حتي برايم فرصتي باقي نگذاشت تا به او ثابت كنم
از بودن تا ماندن خيلي فاصله است
به ناچار دل سخن می گفت
اگر مردم وخفتم در بستر مرگ
بگو آنچه خواهی نویسی بر در سنگ
چه گویم خداداند که در آن لحظه تنگ
مرده ای بیش نیستم تا نویسم این ننگ
![]()



رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما
رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم



![]()
ای اشک آهسته ریز که غم زیاد است
ای شمع آهسته سوز که شب دراز است
کاش میشد که بنویسم از خودم از همه دنیا ازهمه انسانها از همه پری رویان گدایان
بدرویان از همه انسان های با وجدان انسان های بی وجدان خلاصه از همه خلایق.
دل من پر شده از تنهایی از غم قلبم شکسته از این زندگی فانی ولی تو کجا میدانی؟
من نمیدانم که برای چی زنده هستم و برای چی مینویسم
من نمیتوانم بیشتر از این بنویسم فقط میگیم
اشک در چشمان من طوفان غم دارد هنوز
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
زندگی زندان گشت جهان زنجیر من
من جوان نامرادم این بود تقدیر من



اشكي كه خشك مي شود
لبخندي كه محو مي شود
و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند...
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار
که بعد از روزهای تلخ و شیرین
زمان مردنم آیا
درآغوش تو جانم را خدا گ در نطفه میمیرد
وامروز هم گذشت.......
:: جـــاده ::
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي
را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى
باشد يا چهار باندى ؟؟!!
عاشقو پر احساس
اون اشکاش مثل یه الماسه
واسه من عزیز ترین
میمیرم براش
جای اشکاش رو شونه هامه تب دستاش رو گونه هامه
می دونم عشقم همینه
میمیرم براش
خداااااا اگه می یون این همه آدم بازم نوبت باختن من بود
چرا عاشق شدم
اونی که همه هستیمو زیر پاش دادم
چرا آتیش سوختن من بود
چرا عاشق شدم
عشقش سرم زیاده
دلمو برده چه ساده می بینی کجای کارم
وقتی هست عاشق ترینم
بهترین مرد زمینم سر رو شونه هاش میزارم
(حامد)



وحکم کشتن پروانه شمع داند و بس
با آن نقطه ها که آخرخط گذاشتی جمله ات تمام نشد
این یک کلمه کفاف جمله ات را نمیدهد
امروز به کلماتی بر می خورم که معنای دیروزشان را ندارند
شاید با گذاشتن این نقطه ها خواستی بگویی که آخر خط رسیده ای
نمی دانم شاید هم ......ولی
من شاخه مریم را٬ بر دار نمی خواهم
من از تو وچشمانت اجبار نمي خواهم

اگه اشتباه كردم بگو
جاي دسته گلي كه فردا در قبرم نثار مي كني امروز با شاخه
گلي كوچك يادم كن. به جاي سيله اشكي كه فردا برمزارم
ميريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي اون متن هاي تسليت
كه فردا برام مي نويسي امروز با يك پيغام كوچك خوشحالم كن
من امروز به تو نيازم دارم نه فردا
به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت: از من خوشگل تر پروانه است
به پروانه گفتم عشق چیست ؟
گفت : از من زیبا تر شمع است
به شمع گفتم : عشق چیست ؟
گفت : از من سوزان تر عشق است
به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟
گفت نگاهی بیش نیستم!!
نگاهت از من نگير كه با آن عالمي

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم
بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم
و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم
بر من چه گذشت؟
کسي چه داند
نور وحشت ميدرخشد در تمام زندگيم
از تو ميپرسم
از گوشه هاي ساکت و تاريک زندکي چون دري گشوده شد به رويم
صدها سلام خاموش پر ميکشند به سويم
بر لبانم سلام گرمي بود اما جواب سردي ميشنيد
نگاهه روشن و اميد وارم به سوي ابرهاي تيره پر زد
صدايم رفت و با اندوه ناليد
صدا فرياد ميزد از سر درد
اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از ان بتوانم به خوشبختی نگاه کنم.
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟
خداوند گفت غم را بخاطر خودم آفريدم
چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

وقتی بدنیا می آییم در گوشمان اذان می خوانند
ووقتی می میریم برایمان نماز می خوانند
زندگی چقدر کوتاهست فاصله ی بین اذان ونماز.......
گر یک نفست ززندگانی گذرد
مگذارکه جز به شادمانی گذرد
هشدارکه سرمایه سودای جهان
عمرست چنانش گذرانی گذرد
رفیق من سنگ صبور غمها
به دیدنم بیا که خیلی تنها
هیچکی نمی دونه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم،پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش.

عشق عشق می افریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می افریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می افریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می افریند
عشق عشق می افریند
و از عشق مردن سفریست به سوی خدا ...
قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد
پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار
ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و
ومن گفتم : به تو بگويند ...
دوستت دارم
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر من افتاد و
باور کردم خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و
رویاهایت را با من تقسیمکردی و باورت کردم اما آنچه
که به راستی نیازمندش بودم باورکردن خود بود مرا به
دنیای درونت بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی
و به برکت توست که امروز زنده ام ، لمس میکنم
و باور دارم کسی ، چیزی یا خود را آری تنها
به خاطر وجود توست

روزی روزگاری زشتی و زیبایی یکدیگر را در کنار دریا ملاقات کردند...آن ها به هم گفتند خوب است کمی آب تنی کنیم...
سپس تن پوشهای خود را در آوردند و در آب شنا کردند.
پس از مدتی زشتی از آب بیرون آمد و تن پوش زیبایی را به تن کرد و راه خود را کشید و رفت.
و وقتی زیبایی از آب بیرون آمد تن پوش خود را نیافت و از آنکه برهنه بود خجالت کشید , پس تن پوش زشتی را به تن کرد.
از آن پس تا به امروزمرد ها و زنها زیبایی را با زشتی اشتباه میکیرند...
البته هستند کسانی که چهرۀ زیبایی را دیده اند و بدون توجه به جامه اش امور ا ششناخته اند, و نیز هستند کسانی که چهرۀ زشتی را میشناسند و تن پوش,اورا از چشمان آنها پنهان نگه نمیدارد.
مرو ای دوست مرو
بنشین با من و دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
مرو ای دوست
مرو ای دوست مرو از دست من ای یار
که منم زنده به بوی تو به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی
خاموشی
کوهم اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد
دل من ای دل من
![]()
قطره ای میخوا هم تا بگویم درد دل تنهایم را...
قطره ای میخواهم از جنس خورشید,قطره ای به زلال باران , به وسعت رویا , به عمق خیال و به قامت کوه
قطره ای که از دریا دل کنده باشد.
قطره ای میخواهم که سبزیش را از برگ سرو گرفته باشد...
قطره ای که ندیده و نشنیده و ندیده باورم کند...
قطره ای که سوز آهم را در نوشته هایم ببیند ؛نه در چهرۀ تکیده ام.
قطره ای میخواهم به سفیدی دل عاشق که تا عشقم را نثارش کنم...
قطر ه ای به خرو ش اشک , قطره ای که سرمای تنهاییم را با داغ لبانش خاموش کند...
قطره ای که جامی از دل تنگی را نوشیده باشد... قطره ای که افق را شنیده و در باد رقصیده باشد...
میخواهم چون خورشید گرم باشد که با گرمای وجودش یخ تنهاییم را آب کند ؛ نه آن که به سان ستاره ای چشمکی بزند و آن گاه که دید دلم را رمیدۀ خود ساخته تنهایم گذارد...
به زلال باران باشد که آلودگی های زمانه نتوانندوجودش را ناپاک سازند...
قطره ای که با شیرین رویای خیالش در سوگ شب بی همدمی مرا بخنداند...
قطره ای که چون کوه استوار باشدتا آنگاه که تکیه گاهی خاستم , دستم را بگیرد.
قطره ای که هموار هسبز بماند ؛ در گرمای آغوش و در سرمای فاصله...
قطره ای میخواهم که در پایین رود شنا کرده باشد و نه در بالا دست...
قطره ای میخواهم...
قطره ای از جنس خودم...
خلوتگاه يك عاشق
تنها با تو ، فقط با قلب تو ، بي تو زنداني است اين دنياي عاشقي با تو مي گويم درد دلم را در اين سكوت بي انتها مي گويم راز تنهايي ام را تا تنها صداي درد دل مرا گوش كني و در اين سكوت عاشقانه تنها درد دل مرا بشنوي و احساس كني
بگو عزيزم ، هر چه دل تنگت خواست به من بگو تا قلب عاشقم حرفهاي تو را درك كند لحظه هاي بي حوصله ، سر به زير ، سرها همه بر روي پا و دستها همه در بغل بگو درد دلت را عزيزم از همان خلوتي كه با خود گرفته اي!
كاش در كنارم بودي تا دست در دستانت بگذارم و سرت را بر روي شانه هايم ميگذاشتي و درد دلت را در گوشم زمزمه ميكردي
اما قطره اي از اشكهاي چشمانم بر روي گونه هايم اشكهايي از روي دلتنگي و غم دوري دلتنگي مرد هميشه تنها ، در گوشه اي از خلوتگاه خودش كه با خداي خودش درد دل ميكند اشك مي ريزد چقدر لحظه سردي است ، آروزي شانه هاي يارش را در آن لحظه ميكند آرزوي دو دست گرم را دارد كه دستان سردش را بگيرد
آرزوي بوسه دارد ، آرزوي نوازش دارد خلوتگاهي خلوتر از گذشته ، چشماني خيستر از گذشته و دلي تنگ تر از گذشته عزيزم مي مانم در همين سكوت عاشقانه ام تا شايد روي صداي آن قدمهايت ، صداي نفسهايت اين سكوت خلوتگاه مرا بشكند و ما با هم در همين خلوت شبانه در كنار هم يه خلوتگاه پر از عشق داشته باشيم
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق



